تبليغاتX
بر باد رفته
با عنایت به تغییر قسمت پیوندهای وبلاگ از حالت متنی به تصویری از دوستانی که تمایل دارند

در قسمت پیوندهای وبلاگ قرار بگیرند عکس دلخواه خود را به ایمیل زیر بفرستند.

در ضمن وبلاگ ساحت نگاه و رویای سبز را با توجه به سرچ تصاویر در گوگل خودم درست کردم

در صورت تمایل دو استاد عزیز جهت تغییر عکس لطفا بنده را در جریان قرار دهید

با تشکر.

ایمیل :

salamdj_2100@yahoo.com  or  m.sali2100@gmail.com

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت توسط |

۴۷ روز قبل یکی از بزرگترین اساتید موسیقی این مرز و بوم دار فانی را وداع گفت. روحش شاد و یادش

گرامی. به مناسبت چهلمین روز درگذشت استاد مشکاتیان مراسمی در نیشابور برگزار شد که استاد

شجریان سخرانی کردند این سخرانی رو براتون اوردم.

 

جهت دانلود روی لینک زیر کلیک کنید.

سخرانی استاد شجریان نیشابور با حجم 1386 کیلو بایت

همایون شجریان نیشابور با حجم 370 کیلو بایت

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت توسط |

دو عکس زیبا که خیلی قشنگ بود رو براتون آوردم امیدوارم ازش لذت ببرید.

جهت دیدن عکس ها روی ادامه مطلب کلیک کنید. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت توسط |

تصنیف ای ایران از استاد بنان رو براتون تو وبلاگ گذاشتم امیدوارم ازش لذت ببرید

 

banan

جهت دانلود روی یکی از لینک های زیر کلیک کنید

ای ایران از استاد بنان با حجم 637 کیلو بایت

یا

ای ایران از استاد بنان با حجم 637 کیلو بایت

یا

ای ایران از استاد بنان با حجم 637 کیلو بایت

 

متن شعر ای ایران :

ای ایران ای مرز پر گهر ای     

خاکت سرچشمه هنر

دور از تو اندیشه بدان     

پاینده مانی تو جاودان

ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم      

جان من فدای خاک پاک میهنم

مهر تو چون شد پیشه ام     

دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما     

پاینده باد خاک ایران ما

سنگ کوهت در و گوهر است     

خاک دشتت بهتر از زر است

مهرت از دل کی برون کنم      

برگو بی مهر تو چون کنم

تا گردش جهان و دور آسمان به پاست     

نور ایزدی همیشه رهنمای ماست

مهر تو چون شد پیشه ام     

دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما      

پاینده باد خاک ایران ما

ایران ای خُرم بهشت من     

روشن از تو سرنوشت من

گر آتش بارَد به پیکرم     

جز مهرت در دل نپرورم

از آب و خاک و مهر تو سرشته شد گِلم     

مهر اگر برون رَوَد تهی شود دلم

مهر تو چون شد پیشه ام      

دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما      

پاینده باد خاک ایران ما

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت توسط |

یک پاورپوینت شاو فوق العاده به اسم مداد براتون آماده کردم امیدوارم از دیدنش لذت ببرید.

حتما دانلود کنید

 

جهت دانلود روی لینک های زیر کلیک کنید.

پاورپوینت مداد با حجم 476 کیلو بایت

یا

پاورپوینت مداد با حجم 476 کیلو بایت

یا

پاورپوینت مداد با حجم ۵۱۱ کیلو بایت

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت توسط |

5 شنبه با بچه های کلاس زبان قرار گذاشتیم بریم دارآباد شبش که بارون قشنگی بارید. جمعه ساعت 7

میدون تجریش قرار گذاشتیم. رفتیم دیدیم عده ای از بچه ها نیستن. غافل از اینکه اونا میدون قدس اومده

بودن و به ما نگفتن بعد از نیم ساعت به هم ملحق شدیم سوار ماشین شدیم به طرف دارآباد راننده

خیلی بامرام بود نگه داشت رامین رفت 15 نون گرفت وای جاتون خالی نم نم بارون و نون گرم خوردن

خیلی میچسبه بعد با راننده شوخی شروع کرد که بابا یه آهنگ بزار حالشو ببریم راننده گفت یه اهنگ

میزارم متوجه نمیشد گذاشت دیدم بابا طرف کُردِ گفتم بابا دمت گرم بچه مریوان بود گفتم بابا از مرامت

معلوم بود کُردی.

بعدش رسیدم دارآباد خیلی سر به سر رضا و رامین و بابک گذاشتیم کلی خندیدم بعدشم رفتیم صبحونه

بخوریم با بچه ها کَل انداختیم اونا چایی رو پکنیک و ما دو نفر رو آتیش خدایش چای ما خیلی بهتر  

در اومد دو آقا اومدن با صدایی خیلی قشنگ که آهنگ میخوندند کلی نشستیم کنار هم و اونا از

شجریان و بسطامی و ... چند تا تصنیف خوندند خیلی قشنگ بود. واسه نهار رفتیم باغچه خلیل خیلی

جای قشنگی بود. نهار رو اونجا خوردیم خیلی خوش گذشت با بچه ها کلی خندیدم. بعد برگشتیم به

جای اول که  بارون شروع به باریدن کرد و تو بارون حدود نیم ساعت قدم زدیم بارون ملایم و قشنگ با

هوایی پاک و مطبوع بود.

شنبه هم رفتیم سینما با دو تا از دوستام فیلم زندگی شیرین رو نگاه کردیم به قول یارو گفتی از این

فیلم های زرد بود که چیز زیادی نداشت و همون روند فیلمهای باب شده تو ایران، جوادرضویان هم

خواننده شده بود و 4 آهنگ میخونه که یکیش آهنگ تقدیر شادمهر عقیلی بود ولی علی صادقی چندتا

صحنه قشنگ کمدی اومد همین.واقعا سینمای ایران دچار یک ضعف بنیادین شده و هدف فقط جذب کردن

تماشاگر وقتی این فیلم رو با فیلم خارج مقایسه میکنم ...

به نظر من باید زیر ساخت ها عوض شوند تو این دو روز یه چیزهایی یا به اصطلاح معضل هایی دیدم که

نیاز به اصلاح دارن:

1-  عدم توجه به محیط زیست و زباله سازی در فضای بیرون نظیر کوه و ...

2-  عدم فرهنگ سازی برای برخی از مکان ها و اینکه هر چیزی جای خودش رو داره و نباید بعضی از

حرکت ها انجام بشه که حق دیگران رو ضایع کنه یا اینکه تخریب شخصیت باشه و اشتباه گرفتن برخی از

مکان ها با ...

3-  تبدیل ناهنجارها به هنجار و بالعکس.

4-  عدم توجه به مکان های تاریخی و عدم استقبال از این مکان ها و بی میلی افراد در مورد بحث و

رفتن به این مکان ها

5-  ضعف سینمای ایران در نمایشنامه نویسی و ترویج فیلم های تبلیغی تنها جهت درآمد زایی نظیر

اخراجی ها، زندگی شیرین و ...

واقعا راه حل این مشکلات و ... چیست ؟ آیا فرهنگ ما این چیزها رو قبول میکنه ؟ یا اینکه هنجارها چطور

به حالت اولیه باید برگردند. هر چند به نظر ن خودسازی اولین قدمه و به قولی یه سوزن به خودت بزن یه

جوالدوز به دیگران. اگر فرهنگ سازی شخصی ایجاد بشه خیلی چیزا درست میشه . این عقیده منه. از

دوستان خواهش میکنم نظر خودشونو بگن.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت توسط |

کاملا بدون شرح

 جهت دیدن عکس روی یکی از لینکهای زیر کلیک کنید

 

کاملا بدون شرح

یا

کاملا بدون شرح

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت توسط |

هفتم آبان روز بزرگداشت کورش کبیر گرامی باد.

 

نخستين فرمان (منشور) آزادي جهان را کورش کبیر صادر کرد.

ترجمه منشور حقوق بشر كوروش:

 

 


كوروش، منم شهريار روشنايي

براي من كه برادر بينايان و اندوه خوار خستگانم
زنان به جاليز و آموزگاران به ‌آموزشگاه و سواران به دشت و بیابان يكي ست
همه خان و مان من اند.
من كوروشم و تنها رهایی جهان به آرامشم باز خواهد آورد

من پسر پادشاه انسان و پرچم دار مردمانم
دليري و دانايي
دارایی هميشگي مردم من است
و من با همدلي مردمانم بود
كه كاريزها و رودها را روان كرده ام
و بندها ساخته و شهرها برپا كرده ام
و من براي شما بوي خوش و خواب آرام و زندگي زيبا
...
براي شما، مردمان بزرگ آرزو ميكنم.

من كوروشم
پسر ماندانا و كمبوجيه كه با شما سخن ميگويم
سرانجام شادماني از آن شماست
و او كه شادماني مردم من را نمي خواهد از ما نيست
او برده بي مزد اهريمن است

زنان ميهن من بزرگوار و برازنده اند
خان و مان مردم من
شادمان و سترگ است
پدران ما دانا و فرزندان ما دليرند
بدين ‌نشان هرگز شكست نخواهيم خورد
بدين ‌نشان هرگز فريفته نخواهيم شد

من كوروشم شاه شاهان شما
و من اين سنگ نبشته را به نوترين ‌دبير‌ه (خط) خداوند نوشته ام
نوشته ام تا داد بر نژاد آدمي فرمان براند


 اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام  مي كنم

كه تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهددين و آيين و رسوم

ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير

دستان من ، دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير

قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند .

من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به

من   مي دهد ،هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد و هر ملت آزاد است ، كه

مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من براي سلطنت

آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ،كسي به

ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت و به او

خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به

نحو ديگر  بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد

من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيردو بدون

پرداخت مزد ،  وي را بكار وادارد

من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر ديني را كه ميل دارد ، بپرستد و در هر

نقطه كه ميل دارد سكونت كند ،مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غضب ننمايد ،و هر شغلي

را كه ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرف برساند ، مشروط به

اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند

من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت

تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد .

مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب

تقصير  ميشود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران

من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام

و كنيز بفروشندو حكام و زير دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ،

مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوندو رسم بردگي بايد به كلي از جهان

برافتد .

و از مزدا خواهانم ، كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالك

اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند .

كــــوروش

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت توسط |

هیچگاه ساعت به دست نمیکردم

حالا هم زیاد علاقه ای ندارم اما ...

یک ساعت که بهم هدیه داده شده بود و از شانس بد من خراب شده بود بدون اینکه ازش استفاده کنم

رو برداشتم رفتم به سمت انقلاب و رفتم داخل ساعت سازی پر از ساعت قشنگ بود اما دلبستگی

خاصی به ساعت خودم پیدا کردم چون هدیه بود و روز تولدم بهم داده بودند اون روز سرکار خیلی

خوشحال شدم وقتی بهم دادن.رفتم درستش کردم یارو گفت خرجش بالاست ها یکی دیگه بخر

گفتم لذتش به اینکه من ساعت دستم نمیکنم اما میخوام اینکار کنه.

حالا ساعت تو دستمه و حس خوبی دارم میخوام از این به بعد ثانیه های خوب رو حساب کنم 

زمان :

ز = زیبا دیدن

م = معرفت داشتن

ا = اعتماد کردن

ن : نرنجیدن

میخوام زمان من اینطوری باشه . دوست دارم بدونم  شما چطوری دوست دارید زمان رو در اختیار

داشته باشید ؟؟؟

 

پ.ن۱ : صادق هدایت می خونم. (بعد خوندن بیگانه بی اختبار بوف کور رو مجددا شروع کردم)

پ.ن۲ : آلبر کامو رو میخونم. ( به سفارش استاد عزیز آقای لطیف پور افسانه سیزیف رو شروع کردم)

پ.ن ۳ : کارل پوپر رو هم خریدم میخوام بخونم.(به سفارش دکتر تاری وردی)

پ.ن ۴ : کتاب علم چیست؟فلسفه چیست؟ دکتر سروش رو شروع کردم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت توسط |

  - هه ر که سی بی کاد {هوری لار}، بینی امن و تو

  له مالی بمرید {هوری لار}، به هه شت و به نو

- کوله نجه ری ری ، ده ستمال کریشه

  کاری امن و تو ، کوتو ته کیشه

- جیم نیا تیا بسراوم ، خاکیم و سر ، بی لانه وخوم

  بی که س و بی ده ر ، بی یار و هاودم ، بی می و میخانه خوم

- ارثی مجنونه خلاتم ، آواره ی او کیوانه خوم

  موسته حه قی تیر و تانی ، آشنا و بیگانه خوم

- هه ر که سی بیکاد {هوری لار}، مه نعی دیلداری

  پرو پو ده رکاد {هوری لار}، وینه ی پاساری

- کوله نجه ری ری ، ده ستمال خاقانی

  کاری امن و تو ، دنیا پی زانی

 

برگردان به فارسی

- {ای روسری کج}هر کسی که بین من و تو را به هم بزند

  از خانه اش ، هشت نه نفر، بمیرند

- صاحب جلیقه راه راه و روسری کریشه (نوعی پارچه)

  رابطه من و تو ، افتاده است به گرفتاری

- جایی برای استراحت ندارم ، خاک بر سرم ، بی آشیانه ام

  بی کس و بی یار و همدمم ، و بی می و میخانه

- میراث من چون مجنون ، آوارگی در کوههاست

  مستحق تیر و طعنه ی آشنا و بیگانه ام

- {ای روسری کج}هر کسی که ما را از دلداری منع کند

  پر و بالش مانند پرنده بریزند

- صاحب جلیقه راه راه و روسری خاقانی

  رابطه من و تو را تمام دنیا فهمیده اند

 

 جهت دانلود روی لینک زیر کلیک کنید.

دانلود ترانه هوری لار با حجم ۸۵۷ کیلو بایت  

آهنگ ، شعر و آواز : حسن زیرک

بازسازی و تنظیم : جه مال سگرمه

 Hassan zirak

کوتاه از حسن زیرک

حسن زیرک ، هشتم آذر ۱۳۰۰ در بوکان به دنیا آمد. در پنج سالگی‌ پدرش را از دست داد و خیلی زود ، شیرینی های کودکیش تلخ گشت . به خاطر شرایط‌ سخت‌ زندگی‌ از تحصیل‌ بی‌بهره‌ ماند ، اما راه موسیقی در کردستان ، آنچنان وابسته ی مکتب نبود . او استعداد کم نظیری در به خاطر سپردن مقام ها ، ملودی ها  و اشعار کردی داشت و همین او را از دیگر همسالانش متمایز می کرد .

حسن زیرک ، نوجوانیش را در شهرهای‌ کردستان‌ ایران و عراق سپری‌ می کند . به عراق می رود و به شاگردی در مسافرخانه ای مشغول می شود. جلال طالبانی(رئیس جمهور کنونی دولت عراق) ، صدای خوش حسن را می شنود و واسطه ای می شود برای معرفی او به رادیو بغداد . اما بغداد ، برج پرواز زیرک نیست . او در کرمانشاه ، شناسانده می شود . در آنجاست که همکاری های او با مجتبی میرزاده ، ویلونیست و آهنگساز ، کلید خورده و به همراهی میرزاده ، عبدالصمدی ، ایزدی و پولکی ، در رادیو کرمانشاه ، بسیاری از ترانه های کردی را ضبط می کنند . آوازه زیرک به تهران می رسد . از سال 1337 ، در بخش کردی رادیو ایران ، با همراهی اساتیدی چون یاحقی ، کسایی ، شهناز ، عبادی ، ملک و ارکستر رادیو ، گنجینه ی هنری نفیسی برای یادگار می سازد .

برنامه «ما و شنوندگان» رادیو ، راهی می شود تا زیرک صدای قهوه خانه های کردستان را به گوش همه ایرانیان برساند . اغراق نیست که بگوییم او دایره المعارفی از موسیقی کردی است . صدها ترانه کردی از او به جا مانده است . موسیقیدانان بزرگ ایران ، از نبوغ او بسیار گفته اند . درباره او می گویند که بداهه آهنگ می ساخت و بداهه برایش شعر می سرود . او صاحب صدایی خاص و تک است و در موسیقی کردی صاحب سبک و الگو است . الگویی که امروز ، راه بسیاری از خوانندگان جوان کرد است . زیرک‌ با خانم‌ میدیا زندی‌ گوینده‌ بخش‌ کردی‌ رادیو تهران‌ ازدواج‌ می کند . صاحب دو دختر می شود که خود ، در ترانه هایش آنها را غنچه های دلش می نامد . مهتاب و مهناز . خوشی های زندگی زیرک ، بلند نیست . در ایران ، سنگ اندازی ها بر سر راه وی با بسته شدن روی رادیو به او ، شروع می شود . به عراق هم که می رود ، زندانی می شود . نوشته اند که در بازداشتگاههای عراق ، زیرک را به پنکه سقفی بسته و شکنجه می کنند . او با دل شکسته تر به تهران بازمی گردد . اما ساواک او را دستگیر می کند . در نوارهایی که از زیرک به جا مانده است ، از شکنجه هایش در زندان ، می گوید . در این احوال که زندگی آنقدر پر از بدخواهی های دیگران است ، دلی و دماغی برای آواز نمی ماند .

بوکان ، زادگاه زیرک ، آخرین منزل گاهش نیز هست . سالهای آخر عمرش را در بوکان ، با دلی غمین و بی حوصله از ترانه و آواز ، در قهوه خانه اش می گذراند و چهارم تیر 1351 در بیمارستان بوکان ، چشم از دنیا می بندد ؛ مرگی که هنوز مشکوک خوانده می شوند و این گمان هست که دستگاه امنیتی وقت دستی در آن داشته است .

از او صدها ترانه ، در قالب ضبط رادیویی و ضبط خصوصی به جا مانده است . ترانه هایی که هر کدام ، بارها بازخوانی شدند . ترانه هایی که حالا ، بعد از سی و چند سال از مرگ مولفش ،  هنوز زنده اند . خیلی ها باآنها عاشق شده اند و خیلی ها با آنها زیسته اند . 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت توسط |

پاورپوینت زیبایی از سخنان دالایی لاما درست کردم امیدوارم از دیدنش لذت برید.

 

جهت دانلود روی لینک زیر کلیک کنید.

 

سخنانی از دالایی لاما با حجم ۱۴۲ کیلو بایت

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت توسط |

هفت موردي که بدون هفت مورد ديگر خطرناک هستند

 

1-ثروت ، بدون زحمت

 2- لذت، بدون وجدان

 3- دانش، بدون شخصيت

 4- تجارت، بدون اخلاق

 5- علم، بدون انسانيت

 6- عبادت، بدون ايثار

 7- سياست، بدون شرافت

 

«گاندی»

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت توسط |

آهنگ فوق العاده زیبای تبریک  با صدای بهنام صفوی از آلبوم «تبریک» رو براتون آوردم امیدوارم ازش

لذت ببریدفوق العاده است.

 

جهت دانلود روی لینک زیر کلیک کنید.

 

آهنگ تبریک با صدای بهنام صفوی با حجم ۵۴۸ کیلو بایت 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت توسط |

خدایا !

به من توفیق تلاش در شکست..

صبر در نومیدی..

رفتن بی همراه..

جهاد بی سلاح..

کار بی پاداش..

فداکاری در سکوت..

دین بی دنیا...

خوبی بی نمود…

عظمت بی نام…

خدمت بی نان..

ایمان بی ریا…

خوبی بی نمود…

گستاخی بی خامی…

مناعت بی غرور...

عشق بی هوس ...

تنهایی در انبوه جمعیت…

و

دوست داشتن بی آنکه دوست بداند…

روزی کن

 

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت توسط |

بیگانه البرکامو رو با تمام وجود خواندم خیلی قشنگ بود کتابی که واقعا ادم رو تحت تاثیر قرار میداد

خیلی از سطرهاشو چند بار میخوندم فضا رو قشنگ به تصور میکشید. ادمی که پوچی زندگی رو با

دیدی دیگه نگاه میکرد تحلیل این کتاب از دید خودم اینگونه است:

اول داستان با جمله خشک خارج از احساس و بی تفاوتی مطلق نسبت به هستی بخش یک انسان

نسبت به شخصی که برای همه عزیز است شروع میشود :

امروز مادرم مرد شاید هم دیروز نمیدانم ...

فرزندی که سن مادر خود را نمیداند روز مرگ مادر گریه نمیکند در بی تفاوتی کامل قهوه میخورد و

سیگار میکشد و فردای روز مرگ مادر به شنا میرود با دختری اشنا میشود با او  رابطه نامشروع برقرار

میکند و به سینما جهت رفتن به یک فیلم کمدی میرود.

نقش اول این داستان در بی تفاوتی نسبت به محیط دست و پا میزند. نسبت به خوردن کاملا

بی تفاوت است مثلا انجای داستان که تخم مرغ ها را میخورد بدون نون چون حوصله رفتن به بیرون و

خریدن رو نداره و یا دعوت ریمون که آغاز آشنایی او مصیبتهای بعدی اوست تنها به خاطر اینکه شام

درست نکند و با او به قورمه خوردن به همراه مشروب اجابت میکند.هدف رفع حس گرسنگیه. نسبت به

عشق و دوست از جنس مخالف کاملا غیرقابل  انعطاف بوده و وقتی ماری به او میگوید دوستش دارد و آیا

مرسو نیز او را دوست دارد در کمال بی تفاوتیمیگوید سوال بی مفهمومی پرسیدی مسلماً نه! و وقتی

ماری میگوید میخواهد باهاش ازدواج کند باز هم در بی تفاوتی میگوید اگر تو بخواهی مشکلی نیست و

انگیزه ای از جهت خود نشان نمیدهد. از حرف زدن زیاد خوشش نمی آید. اهل بحث کردن زیاد نیست و از

ماجراجویی و تعریف کردن بدش می آید آن لحظه که ریمون و او و مارسون با دو عرب دعوا میکنند وقتی

مرسو میرود خانه و میخواهدماجرا تعریف کند در ضمیر خودش میگوید از کارهای کسل کننده و حرف زدن

راجع به ماجراها بدش می آید. ذهن گیرا و قدرتمندی دارد و زندگی را در بی تفاوتی مطلق میگذراند آنجا

که رئیسش پیشنهادمیکند که به پاریس و شعبه دیگر برود میگوید برایم فرقی نمیکند چون تغییری حاصل

نمیشود و در ضمن از زندگی خویش کاملا راضی است. نگاه کردن مردم از شیشه پنجره و اینکه مردم او

را میشناسند و اورا دوست دارند. دیدگاههای او راجع به پیرمرد و سگش که همیشه با سگ جنجال دارد و

بعد از گم شدن سگ پیرمرد افسرده میشود و میگوید او تنها همدم من بود بعد از زنش و عادت و تکرار را

نشان میدهدو اینکه مردم نسبت به تغییر بدجور واکنش میدهند. مرسو به خاطر آفتاب عربی را میکشد و

کاملا در حین دادگاهی شدن بی تفاوتی نسبت به این قضیه و اینکه میشود با وجود همچین قضیه ای 

هم شاد بود در او موج میزند. اینکه قیافه هیات منصافه رو همچون یک تراموا میداند که مردم سرشان

فقط معلوم است و یا اینکه دادستان در ان حالت قیافه تمسخر آمیزی دارد و دوستی ریمون را بی دلیل

میداند اما قبول میکند و در دادگاه ریمون میگوید او دوست من است و او تایید میکند و عربی را که کشته

بود همان عربی بود که با انها دعوا کرده بود و ... .

او با شرایط زندان به راحتی کنار می آید و انجا که میگوید اگر کسی فقط ۱ روز زندگی کرده باشد میتواند

آنقدر خاطره داشته باشد که ۱۰۰ سال هم در زندان بماند بدون هیچ مشکلی. تصویر سازی اتاق خودش

در زندان و ... اوج قدرت فکری مرسو رو نشان میدهد. عدم توجه به حرفهایی که در دادگاه درباره او زده

میشود و اینکه او تنها منتظر تمام شدن قضیه است. تفکر راجع به فرار و ازادی که بعد ان را هم مسخره

میداند و خارج از منطق خودش. و در نهایت سپیده دم اعدام و نخوابیدن تا سپیده دم و بحث با کشیش

و اینکه نمیخواهد لحظات اخر زندگی را با خدا باشد (کشیش به او میگوید پسرم بیا به خدا فکر... در یک

بخش نیز میگوید به من بگو پدرم که مرسو داد میزند تو پدر من نیستی و با دعوا او را از سلول بیرون

میکند. همه و همه...) در لحظات اخر یاد پدرش می افتد و حرفهایی از مادرش. مادرش میگوید انسان

به همه چیز عادت میکند. و اینکه مرسو از پدرش به خاطر رفتن به تماشای اعدام یک شخص و بعد

حالت تهوع پدرش و ... از پدرش متنفر میشود در آن لحظه به او حق میدهد و خودش را به خاطر اینکه

چرا کتابی راجع به اعدام و نحوه فرار و یا اینکه چرا اعدامی را نگاه نکرده سرزنش میکند.

اوج داستان انجاست که مرسو میگوید دوست دارد روز اعدام مردم خیلی زیادی برای تماشا بیایند و او

را مورد سرزنش و توهین قرار دهند...

مرسو با دنیای خود با افکار مردمی که در کنارش بودن بی تفاوت بود. و افکار انها با افکارش در تضاد بود.

 

داستان جالبی بود. در کل من خودم خیلی خوشم اومد. حالا نوبت سقوط است ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت توسط |

خیلی ترسناک بود باورم نمیشد زمین و همه چیز تکون خورد همه همو نگاه کردیم بچه ها زلزله بود

یکی گفت نه بابا گفتم بخدا بد جور لرزید همه رفتن بیرون رئیس اومد تو اتاق گفت بچه ها برید بیرون

زلزله است ...

خدا رو شکر زیاد شدید نبود اما مادر همکارمون زنگ زد گفت تو شرق تهران بدجور خونه اشون لرزیده

کانون زلزله پاک دشت بود...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت توسط |

1 سال بود کوه نرفته بودم از لحاظ روحی هم وضع چندان مناسبی نداشتم 5 شنبه ارائه خیلی خوبی

داشتم خدا رو شکر استاد خیلی خوشش اومده بود اما کدورتی که برام ایجاد شده بود و یکی از عزیزترین

اشخاص زندگیم  به علت کاری که من نکرده بودم از من ناراحت بود و نمیدونستم چیکار کنم تا باور کنه

فکر میکرد من بودم که من نبودم خیلی ناراحت کننده بود و به شدت از لحاظ روحی اذیت میشدم بعد از

اینکه از دانشگاه بعد ارائه رفتم به کتابخونه ملی رو پروپوزالم کار کردم و تقریبا 80% تموم شده و انشاا...

این هفته تموم میشه با حالی بدی که داشتم رفتم کلاس زبان. بچه های کلاس گفتند باهاشون برم

کوه. منم که حالم خوب نبود نمیدونستم چی بگم گفتند خیلی دوست دارن باهاشون برم منم گفتم

باشه صبح یکی از بچه ها بهم زنگ زد و گفت بیدار شو دیره منم که وسیله هامو آماده نکرده بودم گفتم

باشه به سرعت وسایلمو جمع کردمو یکم تنقلات و کالباس که داشتیم با نون باگت که شبش واسه

شام خریده بودم و نخورده بودمو برداشتم گذاشتم تو کوله و رفتم میدون آزادی دمشون گرم 206 اورده

بودن که باهاش بریم اما از بد روزگار 5 دقیقه نگذشته بود که دوستمون تو تعیین مسیر اشتباه کرد و

فرمون پیچیدوند که خدا رحم کرد و خوردیم به حفاظهای لاستیکی وسط اتوبان خدا رو شکر چیزی نشد.

رفتیم ورودی درکه جا واسه پارک نبود منو یکی از بچه ها پیاده شدیم و دو تا دوستمون رفتن ماشین رو

بعد از 30 دقیقه جای پارک پیدا کردند و اومدن پیشمون رفتیم کوه. خیلی محیط و فضای قشنگی داشت.

تو ابتدای مسیر دوست یکی از بچه ها منتظر بود اونم به جمع ما پیوست کوهنورد قابلی بود 4 سال

دانشجوی مهاباد بود و کردی بلد بود و بامن کردی حرف میزد خیلی با حال بود. تو مسیر آهنگ کردی

گذاشته بودند یه پیرمرد بود با چند تا جوون شروع کردن به رقصیدن به سبک کرمانشاهی و لری پیرمرد

چوپی میکشید و کلی حال میکرد داشتم از خنده روده بر میشدم ملت کف میزدند و میرقصیدند همه

مشغول بودن. مناظر زیبایی داشت که واقعا عکسهای قشنگی گرفتم. ساعت 3 و 40 رسیدم پلنگ چال

تو مسیر بچه ها خیلی آروم می اومدند همه اش شوخی و خنده بود.نهار رو اون بالا خوردیم اونایی هم

که اومده بودن ادم های با حالی بودن دیگه همه باهم شوخی و خنده و ... واقعا روز به یاد ماندنی بود.

بعدشم تو مسیر برگشت یه پیرمرد 65 سال به بالا شروع کرد به خوندن که یه پیرزن جوگیر شد و شروع

کرد به رقصیدن اینقدر باحال بود دیگه پسرا و دخترا صبر نداشتن انگار منتظر یه جرقه بودن زدن شروع

کردن به رقصیدن و ما هم به همراه عده ای از مردم نگاه میکردیم و عده ای هم مشغول دست زدن بودن

ما که میخندیدم خیلی قشنگ میرقصیدند و البته خنده دار بعضی از دختر پسرا اداهای جالبی در می

آورند. بعدش هوا کم کم تاریک شده بود و ساعت 6 ما رسیدم جای اول دو تا از بچه ها که آهسته می

اومدند بعد از 1 ساعت و نیم رسیدن. تا رسیدن به ماشین خودمون سوار مینی بوس شدیم و بعد از اون

رسیدم کنار ماشین و برگشتیم کنار ایستگاه بهبودی از بچه ها جدا شدم و خداحافظی کردم. واقعا روز به

یاد موندنی بود. بچه های کلاس زبان واقعا باحالن ازشون ممنونم که منو هم تو خنده ها و خوشی ها

شریک کردند خیلی وقت بود از ته دل نخندیده بودم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت توسط |

این روزها من و کامو

camu

اثر بیگانه کامو رو میخونم هر سطرشو رو چند بار میخونم به حرفها به مناظر متصور کامو فکر میکنم

میشه گفت کتاب عالیه و خیلی قشنگه نمیتونم توصیفش کنم خیلی قشنگه کتاب رو واسه دانلود

براتون اوردم امیدوارم ازش لذت ببرید هر چند کتابش از پی دی اف خوندن بیشتر حال میده. واقعا حس

غریبی در آدم ایجاد میکنه مخصوصا اول داستان که با این جمله شروع میشه

امروز مادرم مرد شاید هم دیروز نمیدانم ...

 

آلبر کامو نوامبر 1913 در دهکده‌ی مون‌دوی واقع در الجزایر زاده شد. پدرش فرانسوی‌تبار بود و مادرش

اسپانیایی. کامو، کودکی یک‌ساله بود که پدرش را از دست داد و به همراه مادر و برادرش به شهر

الجزایررفتند. و زندگی سختی را با کار مادر در مشاغل دون مایه شروع کردند.کودکی و نوجوانی کامو، در

فقر و تهی‌دستی گذشت.

کامو، در سال 1957 در حالیکه چهل و چهار سال داشت جایزه‌ی نوبل ادبیات را دریافت کردو در ژانویه‌ی

1960، در روزهایی که مشغول نوشتن رمانی به نام «مرد اول» بود در یک سانحه‌ی رانندگی کشته شد.

«طاعون»، «افسانه‌ی سیزیف»، «کالیگولا»، «سقوط» و «سو‌‌ء‌تفاهم» نیز هم‌چون رمان کوتاه ِ «بیگانه»

از بین داستان‌ها و نمایش‌نامه‌های پرشمار ِ کامو، شهرت بیش‌تری دارند.

 

برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید.

بیگانه اثر بی نظیر آلبر کامو با حجم 690 کیلو بایت

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت توسط |

من اینجا بس دلم

تنگ است ..

و هر سازی که

می بینم بد آهنگ

است ...

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت

بگذاریم ...

ببینیم آسمان هر کجا

آیا همین رنگ است ؟!

 

akhavan

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت توسط |

بعد از 11 ماه زندگی تو خوابگاه بلاخره در یک تصمیم ضربتی مثل تصمیمات مابه سابق. با دوستم که

دنبال خونه بودیم خدا رو شکر خونه جور شد شرح انچه بر سرم آمد برای دلم بماند بهتر است خدا نبود

جور نمیشد. باز هم خودشو و لطفشو نسبت به من ثابت کرد.

روز اول خوابگاه :

اتاق 211 منوچهر اهل شیراز خوابیده بود (تا 3 روز بعدش نتونستم باهاش بحرفم چون ساعت

بیولوژیکیش بر خلاف ملت بود) عاشق موسیقی اعتراضی مثل راک و متال. کلا عشق اونور فیلم شناس

قابلی بود همه فیلم ها و جایزه اسکارها رو حفظ بود.میلاد اهل اراک پسر بدی نبود اما زیاد سر سازگاری

نداشت و همه اش با بچه ها مشغول داد و بیداد بود در کل شاید 2 ساعت نشد باهاش بحرفم. جمال

پسر خوب و ساده و باصفا اهل نهاوند و لر بود. بیژن بچه بیجار بود پسر خوبی بود عشق ریاضی و بازی

کامپیوتری کالباس خور حرفه ای عشق راک و متال.

5 ماه تو این اتاق بودم اکثرا شبا دیر وقت میرسیدم خوابگاه و خیلی کم میشد باهاشون بحرفم اما در کل

خیلی بچه های خوبی بودند.

اما راز اصلی و پاتوق ما اتاق 232 بود جایی که توحید هم کلاسی خوبم اونجا بود فکرشو نمیکردم با

توحید اینقدر صمیمی شم خیلی باحال بود. توحید پسر خیلی خوبیه اهل کتاب بامرام خیلی وقتا تو یک

فازیم. (وارو زن حرفه ای یادته که ... ) تلخترین شب اون شبی بود که توحید رفت وای چقدر بد بود اما

خوب خدا رو شکر که باز برگشته ... امیدواری من همیشه جواب داده ...

وحید مشهدی که الان رفته با خانم مهندس ازدواج کرده و اقا مهندس ما سالاری میکنه. آقای نشاط

گرگانی که 46 سال سن داره تازه بچه دار شده خدا بهش یک معصوم به اسم معصومه  داده خیلی

مرد ساده طرفدار پر و پا قرص کیهان خیلی رو این کیهانیسم بودنش باهاش شوخی میکردیم و میحرفیدم

و میخندیم. دکتر ایمان اهل کرمان دانشجوی دکترای تربیت مدرس خیلی پسر خوبی بود خیلی چیزا ازش

یاد گرفتیم یادش بخیر باهام میرفتیم رستوران خانه معلم کلی میخندیدم با توحید ( توحید اگه خوندی

یادته خیارها رو ... )

بعد مبین هم اومد اهل گرگان کامپیوتر میخوند خیلی پسر باحال بود از اون استرلیزه ها که با هر حرفی

میرنجید و با هرمشکلی داد و بیداد میکرد و تحملش کم بود وای شب اول دکتر چقدر سر به سرش

گذاشت ( یادته نون ها و شام و ... )

بایرام بچه خوی پسر غیر قابل نفوذ علوم سیاسی تهران خونده بود و دانشجوی ارشد وای که چقدر

باحاله آدم به این رکی عمرا پیدا شه ( به قول خودش کاورای دهاتی و ... )

محمد اهل خرم آباد آقا مهندس برق شهید چمران 3 ماه تهران بود واسه کلاس ارشد بود عشق فیلم،

خوشتیپ خدای پرو کردن لباس هرجا میرفت کلی لباس پرو میکرد و چیزی نمیخرید اما همیشه واسه

مامانش چیز میخرید از اون کلکا بود ... با سواد اهل کتاب و ... اشپز رو بهم خیلی خوب یاد داد پسر

خیلی خوبی که باهاش خیلی حال کردم یادش بخیر یه بار با دکتر و محسن و محمد رفتیم باشگاه

فرهنگیان با کلی ذوق و شوق اما از بخت بد محسن و محمد که اولین بارشون بود می اومدن یارو گفت 2

روز در سال اینجا تعطیله یکیش روز عاشورا یکیش 15 شعبان که لطف دومی نصیب ما شد اما با مدیریت

بحران دکتر هر طور شد یه رستوران پیدا کردیم اما دستشون درد نکنه هرچی در جیب داشتیم بخاطر

بساط خالی نمودیم ...

آقای کریمی تحولی در همه بچه ها ایجاد کرد اهل مهاباد عارفی به تمام معنا یوگا کار گیاه پزشکی

میخوند 45 ساله روشنفکر خیلی مرد عجیبی بود الانشم ار حرف زدن باهاش سیر نمیشم بهم گفت به

حست ایمان داشته باش الانم دارم (بادته که بهت گفتم ...) خیلی مرد بزرگیه

محسن اهل جوانرود پسر پرکار و خیلی کار درستی بود اشپز قابل و تو نظافت همتا نداشت.

جمال قهرمان بدنسازی و پاورلیفتینگ اهل پیرانشهر وای که عجب هیکلی ماشاا... داره. دانشجوی تربیت

بدنی خیلی پسر باصفایه.

ابوبکر قهرمان دومیدانی آسیا و ایران عضو تیم دومیدانی شاهین بوشهر این جمعه تو اهواز مسابقه داره

هفته قبل تو 5000 متر قهرمان کشور شد اهل مریوان و دانشجوی فوق تربیت بدنی امیدوارم موفق شه.

وانکه و جان جان و جین فینگ بچه های چینی باحالی که تو اتاقمون بودن و واسه یادگیری زبان فارسی

اومده بودند البته جان جان دانشجوی دکترای هارواد بود و 2 تا لیسانس داشت کارش درست بود.

ایمان دوست فابریکم که (از بچه های خوابگاه نبود )مثل توحید با ایمان همه جا میشه رفت پسر پایه و

بامرامی که میشه روش حساب کرد واقعا نمیتونم توصیفش کنم خیلی افکارمون یک رونده و خیلی افکار

نزدیکی داریم این باعث میشه با ایمان یا توحید بودن لذت ببرم و اونا هم لذت ببرن (البته امیدوارم ... ) .

تو این مدت با خیلیا اشنا شدم و خیلی چیزها و البته خیلی تجربه های تلخی داشتم اما خوب واقعا لذت

بخش بود مثلا اون روز که دوستم از خونه اشون برام ترشی آلبالو و یک ترشی که اسمشو نمیدونم اما

میدونم توش گردو بود واسه ام آورد وای همه بچه های اتاق صف کشیده بودن میگفتن میخوایم میگفتم

بابا باید چند روز بمونه تا برسه اما مگه تو کله اشون میرفت.

خیلی روزهای قشنگی بود امیدوارم این تحول در زندگی و زندگی تو خونه هم خوب باشه و تجربه های

جدید خوب و شیرین باشه.

 

چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد

خود را به کم و بیش دژم نتوان کرد

کار من و تو چنان که رای من و تو است

از موم به دست خویش هم نتوان کرد

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت توسط |

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
وگفتن اینکه سگ من نبود

ساده است ستایش گلی
چیدنش واز یاد بردن
که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش

ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من این چنینم

ساده است
که چگونه می زیم

باری زیستن
سخت ساده است
و پیچیده نیز هم ...

 

مارگوت بیگل – ترجمه احمد شاملو

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت توسط |

داستان خیلی زیبای چخوف به اسم متشکرم رو به صورت pdf تبدیل کردم و براتون اوردم

امیدوارم ازش لذت ببرید.

 

جهت دانلود روی لینک زیر کلیک کنید

داستان کوتاه متشکرم اثر آنتوان چخوف به صورت pdf با حجم ۶۴ کیلوبایت از سرور 4shared 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت توسط |

عصر بود هوا تاریک شده دیدم دیگه واقعا بهش نیاز دارم کلی باید ارائه بدم و واسه پروپوزال نوشتن که

دیگه لازمه تصمیم قطعی بود باید میخریدم وگرنه این ترم نمیتونستم نمره خوب بگیرم اخه فقط یه قدم

مونده باید این ترم فوق العاده باشم. مثل سابق رفتم مغازه ها رو دید زدن همه قیمت ها رو حفظ بودم

همه مشخصاتو بله دیگه درست حدس زدید رفتم و نوت بوک مورد علاقه مو خریدم واقعا دوسش دارم

همه اش باهامه. تو همین اول کار کلی کمکم کرد هم تو شروع پروپوزال هم تو کارهای ارائه ام. کلاس

زبان هم میرم واسه اونم خیلی لازمه باید سطح زبانمو ببرم بالا باید یه پایه باشه که همیشه باهاش

انگلیسی بحرفی یکی مثل ایمان یا ... یا هروقت شد حتی اگه ۱ دقیقه بخوای بحرفی انگلیسی باشه

تا بتونی تقویت شی استاد گفت تو کارت درسته اما باید رو حرف زدن خیلی تمرین کنی بابا یه یار کمکی

وارد زمین شه خوب ...

 

راستی اینم یه عکس از نوت بوک عزیزم

1340

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت توسط |

در مراسم مراسم خاکسپاری استاد مشکاتیان در شهر نیشابور همایون شجریان شعر قاصدک از مهدی

اخوان ثالث رو خونده که در پست قبلی متن این تصنیف زیبا رو قرار داده بودم و الان خود این این تصنیف

رو براتون آماده کرده ام امیدوارم ازش لذت ببرید. خیلی قشنگه.

 

جهت دانلود روی لینک زیر کلیک کنید

قاصدک با صدای همایون شجریان حجم 2264 کیلو بایت

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت توسط |

قاصدک هان،چه خبر آوردی؟

از کجا، وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری-باری،

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند.

قاصدک!

در دل من همه کور و کرند.

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ،

با دلم می گوید

که دروغی تو،دروغ

که فریبی تو،فریب.

قاصدک!هان،ولی...آخر...ای وای!

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام،آی!کجا رفتی؟آی...

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی،جایی؟

در اجاقی-طمع شعله نمی بندم-خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند.

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت توسط |

صبح بیدار ساعت ۸ بیدار شدم و ساعت ۸ و ۴۵ خودمو به مترو دروازه دولت رسوندم آخه شبش با ایمان

قرار گذاشتیم بریم کتابخونه ملی تو مسیر چشمم خورد به تبلیغات نمایشگاه رسانه های دیجیتال

رسیدیم مترو مصلی به ایمان گفتم بریم نمایشگاه اونم که مثل خودم پایه بود گفت باشه جاتون خالی

رفتم خیلی باحال بود هرچند پر بود از غرفه هایی که به نظر من اصلا نرفتنش بهتره اما خوب خدایش

بخش بازیهایش عالی بود ایران تو بخش گیم خیلی قوی شده بود و بازی شمیشر نادرش با حال بود

بعدش رفتیم بخش بازی با دستگاه xbox یه دست فوتبال بازی کردیم خدایش خیلی طبیعی بود خیلی

باحال بود مساوی شدیم قرار شد هرکی ببازه نهار بده که نشد و دیگه هرکدوم واسه نهار دنگ خودمونو

دادیم. بخش نرم افزارهای عمومی خوب کار کرده بودند رفتیم و یک سی دی مولانا خریدم که هم صوتی

بود هم از لحاظ گرافیکی خیلی جالب بود و شامل زندگی و ... مولانا بود بعدش رفتیم بخش آثار تاریخی

که خوراک منو و ایمان بود رفتیم اونجا اومدم کارت بکشم گفت که کارت نمایشگاه رو قبول میکنه نه کارت

خودپردازها ما هم غافل از اینکه نرم افزارها علاوه بر تخفیف نمایشگاه با یارانه نمایشگاه هم میشه خرید

رفتیم با کارت ملی دو تا بن گرفتیم هر بن ۵۰۰۰ هزار تومان بود که ازمون ۲۰۰۰ بابت کارت گرفتن و گفتن

موقعی که اومدین واسه ابطال ۲۰۰۰ رو بهتون میدن دیگه رفتیم و ۲ تا سی دی تهران قدیم و یک

سی دی شکوه گذشته راجع به ایران باستان و یک سی دی تاریخ اسلامی رو خریدم و چند تا سی دی

دیگه و... نمایشگاه بدی نبود در کل میشه گفت ۷۰ درصد مربوط به مذهب و جنگ تحمیلی و ... بود ۳۰

درصد بعدیش مسائل روز و نرم افزارهای جامع و کاربردی بود بخش موبایل هم قوی کار کرده بود راستی

اگه گوشتیون خرابه زود ببرید نمایشگاه چون یه غرفه تعمیرات مجانی داشت. هر چند از بدشانسی ما

کارت تو اکثر غرفه ها کار نمیکرد اما خوب اخرش با هر دردسری بود چند تا نرم افزار باهاش خریدیم و

رفتیم ابطالشون کردیم و ۴۰۰۰ تومانی که داده بودیم پس گرفتیم. با کلی خستگی رفتیم حیاط مصلی

و نهار رو از همون رستوران مستقر در نمایشگاه خوردیم و خسته و کوفته بعد از کلی دنبال نرم افزار

گشتن اومدیم کتابخونه ملی. الان دیگه میخوام برم پروپوزال بنویسم. خسته کننده است ...

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت توسط |

باز تکرار جنون امیز ثانیه های بی تو

نمی دانم تا به کی باید فرار کرد

گریزی برای واقعیت نمیبنیم

 آه ای کاش تو هم مثل من بودی

 تا به کی این زمان میگذرد

و من بی تو در گوشه خلوت اتاق تنهایی بدون پنجره ای

بدون کور سوی امیدی

نوشتن با یاد تو زیباست در کنار تو بودن با معناست

 تو بگو که کی می آیی

که این دلم هوای پر زدن دارد اما ...

باز نگاهم به زمان است امروز گذشت

و باز از تو خبری نشد سراغت را میگیریم

ولی کماکان قاصدکهایم پیش تو هستند

و از تو قاصدکی کوچک

کور سویی ناچیز نیامد

ای کاش این ثانیه های تلخ

این زمان کشنده بی تو به سر شود

یا تو آیی یا دگر منی چون من نباشد

میدانم در ان انبار کهنه دلت

در آن چمدان قدیمی یادی از من هست

تو هم گاه گاهی به چمدانهایت سر بزن

من که تمام زندگیم در این زیر زمین نمور تلف شد و تو ...

نمیدانم غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

دگر قدمی جز سر منزل لیلی نمانده

تو بیا و همراهمی کن در این ثانیه های اخرم

تو بیا که در کنار تو مردن زیباست زیباست زیبا ...

 

در کارگه کوزه گری رفتم دوش دیدم

دوهزار کوزه افتاده خموش

ناگاه یکی کوزه برآورد خروش

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت توسط |

آهنگ قشنگ از اشکان به اسم برگرد

جهت دانلود روی لینک زیر کلیلک کنید.

 

برگرد با صدای اشکان حجم 642 کیلوبایت

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت توسط |

دیروز عصر از سرکار بیرون آمدم مثل سابق سوار اتوبوس شدم تو اتوبوس یه آقایی به آقای دیگه گفت

یکم میشه برید اونورتر که طرف محلش نذاشت چند بار بهش گفت ولی باز جواب نداد که دیگه کار به

فحش رسید و یهو تو اتوبوس در حال حرکت افتادن به جون هم ملت نمیدوسنت چطور اینا رو از هم جدا

کنند یکی دیگه از اونور شروع کرد به داد و بیدا که بابا برید بیرون واسه دعوا که ختم به خیر شد

بعد از چند دقیقه ۲ تای دیگه نزدیک بود باهم درگیر شن. یکی میگفت از صبح ساعت ۴ بیدار شدم

و اعصاب ندارم و ...

واقعا ادم نمیدونه چی بگه با این اوضاع بد اقتصادی و با این همه تورم و گرانی مردم دیگه امیدی به

زندگی ندارند. بیکاری که هر روز بیشتر از پیش میشه تو روزنامه سرمایه نوشته بود کارگاههای تولیدی با

۳۰٪ ظرفیت کار میکنن و حدود ۵۰٪ کارگاهها تعطیل شدن واقعا این همه تنشها دلیل اصلیش همین فشار

اقتصادیه امیدوارم تمام مشکلات حل بشه و مردم از زیر فشار استرس و این بحران که واقعا باعث اسیب

دیدن کانون خانواده ها شده بیرون بیان.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت توسط |

هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد

خداش در همه حال از بلا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد

گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان

نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی

ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت

ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد

سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری

که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

غبار راه راهگذارت کجاست تا حافظ

به یادگار نسیم صبا نگه دارد

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت توسط |